خرید بک لینک
این داستان خیلی قدیمی ه، دیگه این بچه انقدر بزرگ شده، که با این قصه ها خوابش نبره.هر چی زمان میگذره، بیشتر به این داستان ها می خنده. اما می دونی هر وقت که گذرش به این شهر قصه می افته. ناخواسته دلش کَنده میشه، نه واسه شخصیت ها و سکانس هایی که گذشت. واسه اینکه اون داستان یه تیکه از گذشته ای بوده، که برای همیشه تو اون شهر گیر افتاده.

برچسب: every sunday's getting more bleak,every sunday's getting more bleak meaning,every sundays getting more bleak a fresh poison each week, نویسنده: علی رحیمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 23:46

[2001 - Amélie - Jean-Pierre Jeunet]

برچسب: نویسنده: علی رحیمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:42

چمدون رو از بالای کمد آوردی پایین. بهت گفتن خب کجا؟ گفتی خواستم این گرد و غبار رو از سر و روش وا کنم. گفتی اصلا این چمدون بزرگ ها بهانه ای ه، واسه نرفتن! واسه این جوون هاست؛ تا تو سالن پرواز فرودگاه با ابی گوش دادن، مزه ی کردن شوری اشک هاشون و همزمان صدای ممتد کشیده شدن چرخ های چمدون رو سنگ ها یه جور دلبری کنن واسه طرف شون. و در نهایت دویدن بین جمعیت و مسافر هایی که دارن خارج میشن از سالن پرواز و .. آخرش بوس و بغل. خیالت جمع بابا، انقدر بزرگ شدم که یواشکی یه روز خودم رو جمع کنم تو پالتوی سیاه ام و یواش یواش کاج های فرعی هشتم رو رد کنم و بلند بلند واسه خودم به ا

برچسب: نویسنده: علی رحیمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:42

می خوام یه چند وقت وجود نداشته باشم.

بس که تموم شدم.هی این روزها تموم میشم اما کاری نمیشه کرد جز اینکه همون تیکه هام که تموم شدن رو جمع کنم و کشون کشون عین گچ بکشم رو سیاهی آسفالت و پودر بشم باز.

برچسب: نویسنده: علی رحیمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:42

"وقتی این ضربه به من وارد شد دیوانه شدم، چون عینِ جهنم است. اما دیوانهگیام بیشاهد ماند، سرگردانیام ظاهر نمیشد، فقط باطنام دیوانه بود. گاهی به خشم میآمدم. به من میگفتند: چرا اینقدر آراماید؟ حال آنکه از سر تا به پا سوخته بودم."

غلامحسین ساعدی

برچسب: اندر احوالات این روزها,اندر احوالات اینجانب,اندر احوالات من و اینجانب, نویسنده: علی رحیمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:42

انصافانه است آخه؟ این همه مِن و مِن میکنی، سرفه می کنی و صغرا کبرا می چینی که شروع کنی و حرفت رو عین آدم بزنی اما هر چی بیشتر تلاش می کنی بیشتر نمی شه!! هر چی سرفه می کنی تا اون تیغی که چسبیده تو گلوت بیاد بیرون، بیشتر فرو می ره و حوصله فرو رفتن داره. عین اون لحظه ی اوج ترن هوایی که وقتی با بیشترین سرعت ممکن از بالاترین نقطه پرت می شی پایین جای اینکه بتونی جیغ بزنی صدات عین یه عقده می چسبه ته گلوت. کی می شه که این عقده از هم بپاشه و من غرق تو فریادم شم؟

برچسب: نویسنده: علی رحیمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:42

صفحه بندی